تبليغاتX
--> تنها ترینم من تنها نزار منو
تنها ترینم من تنها نزار منو

 

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ، شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه نيستي  توي  اين خونه ،  ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

انتظار واژه ی غریبی است ...

 واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
 

که با آن خو گرفته ام.

 که چه سخت است انتظار ..

هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

 شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق

وقتی که به یادت می افتم،

 به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،

 یک بار...نه...بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گی

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 9:57

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

 می گذره ماهی و سالی اما باز پر از غروبم
هر کی حالمو می پرسه،به دروغ میگم که خوبم
نمی خوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم
رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم
توی تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد
دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزای دلسرد
تقویم از اسم تو پر شد ولی جات خالیه اینجا
منم و خاطره ی تو
منم و حسرت فردا



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 10:36

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

میدونی به چی دل خوشم؟

این حرفای آخرمون..

که زندگی رو برام تلخ کرده..

بدون حضور اون

میگه شاید بیاد از سفر ولی..

ولی من باورم نمیشه.

دلم رفتنش رو دیگه باور کرده

ولی این حرفای آخرمون

بدون حضور اون..

ولی شاید بیاد..

اون برمیگرده..می دونم...

می خوام گریه کنم.

اینقدر دوست داشتم الان بارون میگرفت

اخه گریه بدون حضور بارون بی معناست

اشکامو از رو گونه هام پاک میکرد

آرومم می کرد..هیچ کی هم نمی فهمید

چون اشکامو نمی دید

نشد برم ،نشد نره

نشد بخواد ،نشد بیاد

نشد.

ولی شاید بشه..

برام دعا کنید زیاد..

فقط برام دعا کنید..

..زیاد..



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 17:46

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

باور کن

مرگ من نزدیک است

باور کن

لحظه ی سخت نبودن

بسیار

نزدیک است

باور کن

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر

هیچ کس

شعر زیبای زمان را

نتوان ریخت برون

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری

مشت ها بود نشان خروار

و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت

عینکی تا ابدیت

تا عقل

و نه دل

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع

که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من

سپیدار بلندی بودم

سایه ام

برگ و تمام هستی ام

مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او

باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

چند تکه که به دیده زشت است

ارزان است

در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم

مدیونم

و زمانی که جهان در گرو مشت من است

می خندم

و بلند خواهم گفت

این فقط

ذره ای از

شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من

سپیدار بلندی بودم ...

حال تنها شعله و آتش و دردم

همین 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 17:41

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

دلتنگی ها تو بردار       به روی قلبم بزار

 

تکیه بده به شونم         تو این مسیر دشوار

 

اگه منو نمی خوای      حرف دلم رو گوش کن

 

فقط برای یک بار       بعدش خدانگهدار

 

بعدش خدانگهدار

 

تنهای خیلی سخته        وقتی چشام به راهه

 

وقتی که شب سیاهه      وقتی که بدون ماهه

 

تنهای خیلی تلخه        وقتی که بی تو هستم

 

تنها مونده دستم            با این دل شکستم

 

 

دلتنگی هامو بردار       پیش خودت نگه دار

 

هر وقت که تنها شدی         منو به یادت بیار

 

داری میری نمیخوام وقت تو بگیرم

 

این حرف آخر من :

 

دوستت دارم

 

دارم میمیرم

 

تنهای خیلی درده     اگه نیای تو خوابم

 

وقتی که تو استرابم     تو هم ندی جوابم

 

تنهای خیلی سرده      وقتی پیشم نباشی

 

آتیشم نباشی             بیدار میشم نباشی

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 17:38

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

بنام آنی که میداند در دل تنهای من چه میگذرد؟؟!!

 

نمی دونم چرا به تنهای حسادت میکنم ؟!!

 

شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن

 

چون تنهای کار هر کسی نیست .

 

تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین

 

نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!

 

شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!

 

زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه

 

زندگی بهم سر نمیزنه ! ...

 

ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :

 

غم بهم سر میزنه .  غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .

 

دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.

 

آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..

 

تنهای هم که هم اتاقیمه ...



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 17:37

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

تو را دوست می دارم ، نمی دانم چرا ، شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من ، حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد . ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام ، چه کسی مرا دوست می دارد ؟ ای فرشته ی نازل شده بر زندگی ام ، ای تنها ستاره ی آسمان قلبم ، ای زیباترین زیبایی های محبت ، ای بهانه خواب شب هایم ای تنها نیاز زنده بودنم ، ای آغاز روز بودنم ، ای نیمه ی پنهان من ، و تو ای معشوقه من ، تو را با تمام وجود ، دوست دارم و می پرستم .



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 15:13

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

گوش بسپار به صدای من

نگاه کن به چشم های من

باور کن عشق مرا

تکرار کن دوستت دارم را

بگیر دستهای سرد مرا

پناه بده با آغوش گرمت مرا

فکر کن به رویاهای من

  تو  نیز در آن پیدایی

به فاصله ها بنگر

ناتوان شدند از جدایی یادت

تنهایی را دوست بدار

چون هر دویمان تنهاییم مثل هم

بیا برای عشقمان دعا کنیم

تا جاودانه حکم فرما باشد بین ما

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 15:4

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبزی ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم!!
 

توی نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم
توی جاده های احساس من به عشق تو رسيدم
توی کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جای خورشيد توی کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلی دلم واست تنگ شده ... من خيلی دوستت دارم
...
به حرفات ،‌ به دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات

نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...
از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی
اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی
چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم
چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 14:59

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

 

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن

اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!

خودمانيم ... !!!

زمين اين همه نامرد نداشت!

 

 

 

وقتي نيستي

هر چي غصه است تو صدامه

وقتي نيستي

هر چي اشکه تو چشامه

از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از غصه ي رفتنت ميسوزم

!!!



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 14:54

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

 

 
طلوع کن خورشیدکم
وقت غریب رفتن است
روز را آواره کن
من در شبی بی باورم
 
تو چشات یه زندگی مخفی شده
تو اونو از من نگیر
                     ...
 
 
 
 
 
روزی که مرا نام دادند
روزی که آسمان گرگ و میش گونه بود
و روز در زنجیر نور می رقصید
                              روزی شوم بود
 
کودکی که در دستان مست اردیبهشت بیدار شد
                                              و ابر ها برایش باریدند
 
من از زبانه های نور
                       بلعیدم
زمین سبز بود و جایگاه من گرم
روزی که من در نهایت خنده اشک می ریختم
                                                      انگار
                                                      روز تولدم بود
 
روز شومی بی تکرار
                روزی که  خورشید نور نداشت



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:43

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام

كه عزيز باراني ام را

در جاده اي جا گذاشتم

يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم

توقعي از تو ندار
م...
اگر دوست نداري

در همان دامنه ي دور دريا بمان

هر جور تو راحتي... باران زده ي من...

همين سوسوي تو

از آن سوي پرده ي دوري

براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست...

من كه اين جا كاري نمي كنم
 ...
فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
 ...
همين...

اين كار هم كه نور نمي خواهد
 
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي

حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم

باران مي آيد...

صداي باران را مي شنوي
...؟



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:39

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

 

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد

.

 و آن را با عشق به دل پيوند زد

.

 مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد

.

و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت

.

مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

تو همون حس غریبی

که همیشه با منی

تو بهونه یه عاشق

واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری

تو دلای نا امید

مثل دیدن ستاره

تو شبای ناپدید

با توام با تو که گفتی

تکیه گاه عاشقایی

میدونم یه دریا نوری

ساده ای

بی انتهایی

مثل لالایی بارون

تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی میدونم

ناجی فاصله هایی

عمریه دلم گرفته

گله دارم از جدایی.....



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:38

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

خدایا


..
...
                 خدایا
                      دلم خیلی گرفته
                              ازتو میخوام
                               در این تنهاترین تنهایی ام
                                                تنهای تنهام نگذاری.....



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:35

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

دلت را به کسی بسپار که لیاقتش را داشته باشد

.

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپد

.

چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کند

.

سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپش های قلبت تو را بشناسد

.

آرامش نگاهت را به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشد

.

لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشد

.

رویاهایت را با چهره کسی تصور کن که زیبایی را احساس کند

.

چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشد

.

عاشق باش اما عاشق کسی که تک تک سلول هایش تقدس عشق را درک کنند

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:33

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

تقدیم به او که حس غریب عاشقی در دلم زاییده نگاه پاک ،آبی و مقدس اوست؛

.

در این روزها

در روزهای سرد بی روح این زمستان کبود

در روزهای تلخ و پر اضطراب انتظار

در پس حرف های ناگفته دلم

حس غریبی نهفته است

همان حس همنشین لحظه های من

با خودم میگویم اما :

حتی انتظار کشیدن هم زیباست

اگر برای تو باشد

دل تنگی های این دل عاشق زیباست

اگر برای تو باشد

حلقه های اشک در چشمانم زیباست

اگر برای تو باشد

نگاهم بر زندگی زیباست

اگر برای تو باشد

رفتن راه دشوار هم زیباست

اگر برای تو باشد

طاقت هر چه سختی زیباست

اگر برای تو باشد

در نگاه عاشقم هر چه هستی زیباست

اگر برای تو باشد

بر دوش کشیدن هر چه غم زیباست

تنها اگر به امید بازگشت تو باشد




نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:32

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا




نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:30

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

مرا ببخش

 

مرا ببخش

 كه در يك لحظه عشقم را به بهاي اندك فروختم

مرا ببخش

 كه كوه محبت خود را با تلنگري ويران شده يافتم

مرا ببخش

من خود را در اين وادي گناه كار مي بينم

گناهي بس سنگين

خود را در حال نابودي ميبينم

من براي رسيدن به تو روزه عشق ميگيرم

من براي رسيدن به تو نماز بازگشت ميخوانم

مرا ببخش



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 18:16

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

داستان عشق

 داستان عشق

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 18:4

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

اي خداوند !  يكي   يار جفا   كارش  ده               دلبري  عشوه گر و  سركش و عيارش  ده

چند روزي  ز  پي  تجربه  بيمارش  كن               با  طبيبان   جفا  پيشه  سر  و  كارش   ده

تا بداند كه شب ما به چه سان مي گذرد               درد عشقش ده و عشقش ده و بسيارش ده

اي  مرگ  بياموز، به فرياد  دلم رس                             محتاج تو هستم به خدا بيشتر از عشق

گر عشق همين است که گفتندو شنيدم                             نامردترينم ، که   بگويم  دگر از عشق

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 18:2

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

 

می گی دنیای ما پر از رنج و غمه

تموم زندگی غصه و ماتمه

دلم گرفته باز از این شبای تار

از ابرای سیاه زمستون و بهار

چه غمگینه غروب

چه دلگیر خزون

از غم پر شده حرفامون

آسون میشکنه دلهامون

اما تو شب تار که سرد و بی صداست

ببین که آسمون پر از ستاره هاست

با آهنگ خزون می رقصن برگ و باد

بارون میباره باز با نغمه های شاد

وقتی عشق و امید میشینن تو دلا

شادی پر میشه تو قلبا

شیرین میشه همه حرفا

پنجره رو واکن بخون از عشق و از امید

از گل سرخ و عطر یاس از نیلوفرای سپید

پنجره رو واکن بخون از پاییز و بهار

از شب و روز و از غروب از شور و شوق انتظار

اگه میگی تنگ دل تنهات

اگه میگی سردن همه شبهات

اگه شده لبریز غم و دردات

غم رو رها کن

وقتی که شب تو شب تاره

نداری تو شبات یه ستاره

وقتی دل تو سینت بی قراره

عشق رو صدا کن

عشق رو صدا کن

                                 عشق  عشق  عشق

  

          



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:59

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

بریم یه جایی

بریم یه جایی که فقط منو تو باشیمو دعا

یه جایی اندازه ما نور و هوا

یه جایی که غم نباشه فرصتمون کم نباشه

نفس درش سم نباشه نفرتی از هم نباشه

لقمه نون حلال و پاک

سبزهای گلدونو خاک

گل به باغ

حوض و چمن

خدا و عشقو تو و من

دوای دردا ناله نیست دردا باید درمون بشن

جوونه پیر شدن بسه

پیرا باید جوون بشن

بریم یه جایی که دیگه بی کسو عاجز نمیریم

دیگه برای گفتن عشق هم مجوز نگیریم

بالا بریم دوغ باشه

پایین بیایم ماست باشه

قصه عشق بی هوس اونجا دیگه راست باشه

نبینی کسی که بی کسه

کلاغه به خونش برسه

عشقو بگن به بچه ها

تو درس و مشق و مدرسه

بریم یه جایی که فقط منو تو باشیمو دعا

یه جایی اندازه ما نور و هوا

یه جایی که غم نباشه فرصتمون کم نباشه

نفس درش سم نباشه نفرتی از هم نباشه

لقمه نون حلال و پاک

سبزهای گلدونو خاک

گل به باغ

حوض و چمن

خدا و عشقو تو و من

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:57

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

 

اینم حرف دلمه ببینین خوب ادا شده؟

 ببخشین اگه زیادی غمگینه گاهی ایجوری بغضام میشکنن

 

شلاق میزند غم بر جسم ناتوانم

اشک آشیانه دارد در چشم خون فشانم

بیراهه میسپارم ، فکری به حال من کن

تا بیش از این نسوزم در آتش نهانم

از بخت بد به عمرم آسا یشی ندارم

در خود همیشه با غم ، دلمرده، بی نشانم

آهسته میزنم سر، گاهی به چشمهایم

تا بو نبرده باشد آیینه از خزانم

عمری است در تلاشم تا همدمی بیا بم

حالا چه خوب دیدم با درد هم زبانم

شاید نمی توانی در من گذر نمایی

اما به چشم دل بین پوسیده استخوانم

سیمای خسته ام را یکبار سیر بنگر

صد داغ ریشه دارد در تار و پود جانم

از هر کجای عالم تا لحظه های این دل

ناگفته هست بسیار افسوس بی زبانم

شبهای عاشقی را هر شب به گریه دیدم

فریاد میکشم  آه  دیگر نمی توانم

 

عاشق باشین -انتخاب کنین -ردش کنین ....

اما کسی رو به بن بست نرسونین



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 13:53

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

وقتی نيستی........

وقتی نيستی خونه مون با من غريبی می کنه

دل اگه می گه صبورم ، خود فريبی می کنه

صدای قناری محزون و غم آلود می شه

واسه من هر چی که هست و نيست نابود می شه

وفتی نيستی ،گل هستی ،خشک وبی رنگ می شه

نمی دونی که چقدر ، دلم برات تنگ می شه

وقتی نيستی گلهای باغچه نگاهم می کنند

با زبون بسته محکوم به گناهم می کنند

گلها می گن که با داشتن يه دنيا خاطره

چرا ديوونگی کردی و گذاشتی که بره

وقتی نيستی همه پنجره ها بسته ميشن

با سکوتت تو خونه ، قناريها خسته ميشن

روز واسم هفته می شه ، هفته برام ماه ميشه

نفسم به ياد تو يکی يکی آه می شه



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 10:25

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

 
ظهر داغ یک تنهایی و غروب سرد نبودن ها ...
دل سپردن از براي زندگي كردن چه زيباست
 
گاه تلخ گاه شيرين گاه چشم انداز روياست
دل سپردن ها چه آسان دل بريدن ها چه سخت
عاشقي و بي قراري جان خريدن ها چه سخت
 
نازنينم در پناهت در وجود پر از آهت
در ميان دست گرمت پاكي قلب ماهت
تو هميشه در سكوتم از نواي عشق گفتي
 
از وجود مهربانت نامه هاي عشق گفتي
پس چه شد آن مهرياني ان وفاي زندگاني
آن همه مهر محبت آن بهار جاوداني  
 
یه روز از کنج یه اسکله یه قایقی برید
دل به دریا زد و رفت، رفت و یه روز خوش ندید
تو دلش هزارو یک حرف نگفته مونده بود
پیش روش هزارو یک راهه نرفته مونده بود
وقت راهی شدنش ، آسمونم گریه می کرد
دریا مه گرفته بود، سیاه و طوفانی و سرد
عاقبت اسیردریا شد و دست سرنوشت
یه نسیم رهگذر قصه ش و اینجوری نوشت:
یکی از روزای کوچش نورفانوسی رو دید
پی اون رفت و به یک زمین ممنوعه رسید
نتونست باغربت و تنهائیاش خو بگیره
به سرش زد که تواون جزیره پهلوبگیره
توجزیره یه مسافرکه غریب وبی کسه
یه مسافرکه جزیره واسش عین قفسه
اون مسافربا نگاه اولش کارش وساخت
گفت با سرنوشت می جنگم آره، جنگید ولی باخت
ازتمومه مال دنیا یه دل دریایی داشت
که اونم پای یه عشق پاک رویایی گذاشت
.....
آسمون دریارو ابرای تیره پرمی کرد
تا اومد بجنبه، دید رفته تومیدون نبرد
لشگروحشیه موجای تباهی اومدن
ابرای سیاه ازآسمونا نعره می زدن
پیکره نحیف قایق که به صخره ها می خورد
تیکه تیکه می شد و می رفت و از غصه می مرد
نکنه یه وقت مسافرش به ساحل نرسه
بدنش به دست این موجای قا تل نرسه!!!
می دونی .. قصه ی کوچ ما سرانجامی نداشت
غیراز اینکه یه مسافر پا تو ساحل می گذاشت
تو شدی مسافری که پشت دریا روشکست
من شدم یه قایقی که عاقبت به گِل نشست.
 
 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 10:24

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

کاش می دانستی چقدر تو را دوست دارم....

کاش می دانستی چقدر تو را دوست دارم....
 
کاش می دانستی که تمام زندگی منی و بدون تو این زندگی برایم زیبا نیست...
 
کاش می دانستی شب و روز ، لحظه به لحظه به یاد تو هستم
 
 ، با یاد تو زندگی می کنم و به عشق تو نفس می کشم عزیزم...
 
کاش می دانستی چقدر برای من عزیزی ...
 
اگر می دانستی هیچگاه خنجر سرد در این دل عاشقم فرو نمی کردی!
 
اگر می دانستی هیچگاه طاقت دیدن اشکهای مرا نداشتی عزیزم!
 
کاش می دانستی که تو تمام هستی منی و این دنیا را بدون تو نمی خواهم!
 
عزیزم باور کن که دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی !
 
باور کن این قلب عاشقم تنها به عشق تو می تپد و تنها یک نام
 
و آن هم نام مقدس تو در آن حک شده است...

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 10:10

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

کاش دلی نداشتم از اول...

و اگر دلی داشتم، کاش دلداری بود...

و اگر دلداری بود، کاش دلی داشت...

و اگر دلی داشت، کاش به من می‌داد...

و اگر به من می‌داد، کاش هرگز پس نمی‌گرفت...

و اگر پس می‌گرفت، کاش از اول نمی‌داد...

 

و اگر از اول نمی‌داد، کاش اصلا دل نداشت...

و اگر دل نداشت، کاش دلداری نبود...

 

و اگر دلداری نبود، کاش دلی نداشتم از اول

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 10:8

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

کاش دلی نداشتم از اول...

و اگر دلی داشتم، کاش دلداری بود...

و اگر دلداری بود، کاش دلی داشت...

و اگر دلی داشت، کاش به من می‌داد...

و اگر به من می‌داد، کاش هرگز پس نمی‌گرفت...

و اگر پس می‌گرفت، کاش از اول نمی‌داد...

 

و اگر از اول نمی‌داد، کاش اصلا دل نداشت...

و اگر دل نداشت، کاش دلداری نبود...

 

و اگر دلداری نبود، کاش دلی نداشتم از اول

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 10:8

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

دفتر عشق...
به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی...
 
با چشمهای خیس می نویسم که دوستت دارم تا تو نیز با چشمهای خیس بخوانی و
 
احساس مرا از ته قلبت درک کنی ....
 
با دلی عاشق می نویسم که عاشقانه با تو می مانم ، و می نویسم که اینها تنها یک
 
نوشته نیست بلکه احساس قلبی من است عزیزم....
 
می نویسم تا بخوانی و به عشق من افتخار کنی ... با دلی پاک ، صادقانه و یکرنگ می
 
نویسم که خیلی دوستت دارم ....
 
می نویسم تا شبها با خواندن درد دلهای عاشقانه ام به خواب روی و خواب فرداهای با
 
هم بودنمان را ببینی...
 
به عشق تو می نویسم و با یاد و خاطرات تو زندگی می کنم عزیزم...
 
از تو می نویسم ، چون که تو لایق  احساسات عاشقانه منی بهترینم....
 
به تو ، قلب پاک تو و عشق مقدست افتخار می کنم و تا ابد تو را در قلب خویش اسیر
 
 نگه می دارم...
 
راضی باش به این اسارت ، با خون عاشقی و عطر نفسهایم تو را در  زندان قلبم زنده
 
نگه می دارم...
 
با دلی عاشقتر ، می نویسم که عشق تو پاکترین عشق دنیاست و با قلمی به رنگ
 
سرخ در دفتر عشقم می نویسم که خیلی دوستت دارم ای هم نفس من....
 
این دفتر عشقم با تمام احساسات عاشقانه اش تقدیم به تو ... تو لایق این دفتر عشقی
 
 ، صادقانه آن را به تو هدیه می دهم .....  هر شب صفحه ای از دفتر عشق را باز کن ،
 
بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب .....
 
تمام صفحات این دفتر عشق را ورق بزن ، جای قطره های اشکم را در هر صفحه از آن
 
 ببین!
 
حالا تو نیز با چشمان خیس این دفتر عاشقانه را بخوان و مرا باور کن.........
 
به عشق تو می نویسم ، می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب مهربانت
 
عزیزم...

 



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 10:8

|+|

http://tehraniye.blogfa.com

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

SZ


سلام بر تو اي نيلوفر زيباي من

وقتي که در شاخ شاخ نگاهم پرنده هاي غريب اشک لانه کردند موقعي که بهار صبح کوفته و کوبيده سر به درگاه خاکين قلبم سائيد آنگاه بود که در خود احساس ياس و نا اميدي داشتم در تجسس مونسي بودم که ناگهان نسيمي وزيد و پرده هاي پنجره ي قلبم را کنار زد و عطر آيين عشق را به خاکروبه هاي ديواره قلبم رساند. آنگاه بود که تو آمدي و مرا از کسالت رهائي دادي .پس اي عشق اي غريبه امروز با صبر و متانت به تو مي فهمانم که... دوستت دارم.

*.*.*.*.*.*. *

آري عاشقم يک عاشق چشم به راه عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است درآتش فاصله ها سوخته است در گلدان طاقچه تنهايي ها شکسته است و هماني که تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است آري من همانم که به او مي گويند ديوانه به او مي گويندآواره من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم با ياد او اشک مي ريزم و در کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد مي زنم فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن شوند



نوشته شده توسط چنگیز تاریخ سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 9:35

|+|

http://tehraniye.blogfa.com